*****/ حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو /*****/ و اندر دل آتش در آ پروانه شو پروانه شو /*****/ هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن /*****/ وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو /*****/ رو سینه را چون سین ها هفت آب شو از کینه ها /*****/ وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو /*****/ باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی /*****/ گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو /***** لعل سلسبیل
+ بزرگتری و کوچکتری (دوشنبه 20/3/1387 :: ساعت 12:3 صبح )


کلاس اول ابتدایی بودم ، تازه شمردن و نوشتن اعداد یک تا ده را یاد گرفته بودم ، معلممان می خواست هرجور که شده مفهوم بزرگی و کوچکی را توی کله های کوچکمان بچپاند . ضرورتش را در آن بهبوهه ی عددی نمی فهمم؟ اما آنجور چپاند که خودش دلش می خواست!
خانم معلم روی تخته سیاه یک زوج عدد نوشت ، با کلی فاصله ، از اینجا تا آنجا! به نظرم حتی اگر عددها 1 و 9 هم بودند اینقدر از هم فاصله نداشتند! به قولی کی می ره این همه راهو؟ اما خانم معلم قصد داشت با این دو تا عدد بی نوا کل تخته را تسخیر کند تا به هدفش برسد! البته فکر نکنید خانم معلم ما آدم فضایی و از این جور مدلها بود! نه!
یکی از عدد ها 5 بود و دیگری 1، اگر خانم معلم همان لحظه از من می پرسید 1 شکلات می خواهی یا 5 تا من فی الفور جواب می دادم 5 تا می خواهم و نیازی به این همه فلسفه چینی آموزشی نبود! ولی خوب چه می شود کرد! حتما این خانم معلم ما قصد داشته این مفهوم را در مغزهای ما نهادینه کند! و به نحوی زیر سازی مان را از پای بست محکم!
خانم معلم علامت بزگتری را سمت 5 قرار داد و مثل همه ی خانم معلمهای مهربان دنیا گفت:« خوب بچه ها! اگه گفتید این علامت شبیه چیه؟»
البته من الان می دانم این علامت ، نشان بزرگی ست! آنوقتها که نمی دانستم! این بود که همه ی نگاه ها ، هاج و واج به سمت تخته ماند. شاید هشت کجکی بود، شاید هفت کجکی بود ، شاید هم هیچی نبود و سرکاری بود! توی کلاس انیشتین و فیثاغورث نداشتیم که عقلش به این چیزها قد بدهد. همه یک مشت بچه ی از کودکی پرت شده به مدرسه بودیم که افکارمان هم در همان لحظه سمت و سوی یخچال  و جوی آب نزدیک خانه و بچه قورباغه هایش ، گل بازی و خاله بازی می گشت . کاری به بزرگی و کوچکی و حل این طور مسائل فلسفی نداشتیم که ماه کوچکتر است یا خورشید؟ به من چه؟ مامان چند سال از بابا بزگتر است به من چه؟ خانه ی عمه اینها چند متر بزرگتر از خانه ی مستاجری ماست به من چه؟ لیلا 5 تا عروسک دارد و من یکی! گمان نمی کنم این موضوع هم ذهنم را می آزرد.


بالاخره دل خانم معلم به رحم آمد و معما را حل کرد! بله! این شکل یک دهان بود! دهان بزرگ ماهی ای که همه ی کوچکترها را با این دهان هشتی کجکی اش قورت می داد! چه می دانم؟ یک ضرب می بلعید! به همه ی کوچکترها واکنش داشت اصلا!
خانم معلم 1 بیچاره را با شکل بیضی مانندی اسیر کرد و بعد انتهای دو خط را وصل کرد به آن علامت کذایی  .  علامت مثل دیواری میان دو عدد گذاشته شده بود، همین دیواری که نمی گذاشت بزرگترها کوچکترها راببینند و برعکس! اسم این دیوار بزرگتری بود.
عدد کوچیکه توی دهان ماهی مانده بود ، خورده شده بود، بلعیده شده بود و به گمانم داشت هضم می شد و احتمالا چند لحظه بعد هیچ اثری ازش در صحنه ی عالم نبود!
خانم معلم دندانهای تیز و برنده ی علامت بزرگتری را کشید. چشمش را کشید، برایش دم هم گذاشت، کوسه ی زشت با دندانهای تیزش توی دریای سیاه می گشت و دنبال کوچکترها می انداخت ، به آنها رحم نمی کرد، 5 خپل آن وسط مانده بود و برای خودش نطق می کرد:« من بزرگترم! عمرا اگه زورش به من برسه! دهان این ماهی همیشه طرف منه اما با من کاری نداره! این شما کوچکترها هستید که باید زیر دندانهای این کوسه ماهی خرد بشید!»
خانم معلم روی تخته سیاه نوشت: « 8 »
یک نگاه به 5 انداختم و یک نگاه به 8؛ با خودم فکر کردم من هشت تا شکلات را بیشتر از 5 تا دوست دارم! ای وای! 5 کوچکتر از 8 است!
بچه های کلاس یک صدا فریاد زدند:« 5 چاقالو! مواظب کوسه ماهی باش! اما 5خپل همچنان مشغول سخنرانی بود، توی این عوالم نبود!


5 که خورده شد دلم می خواست کوسه ماهی با خوردن آن سیر سیر بشود و دست از سر باقی عددها بردارد!


 


¤ نویسنده: اـــــعــل


+ شاید وقتی دیگر! (جمعه 17/3/1387 :: ساعت 9:51 عصر )


کتاب «شاعر» را می گیرم مقابل چشمهایم؛ چیزی توی دلم بالا و پائین می شود ، تا پشت چشمهایم می رود، داغ می شود، اما اشک سرگردان می ماند که فرو بریزد یا نه؟
شاعرانه هایم می جوشند اما ... قلم همین طور در دستانم مانده ، خشک شده ، صدای اذان صبح می آید، یک شب و شیدایی دیگر هم صبح شد! کتاب «شاعر» را توی تاریکی ورق می زنم؛ یعنی صاحب کتاب حضرت فاطمه (سلام الله علیها) چه حسی نسبت به این کتاب دارد؟
تیراژ! کاغذ! قطع ! نسخه! چاپ! قیمت تمام شده ی پشت جلد! حق التالیف! پول! تجارت! تجارت !و در نهایت شهرت به واسطه ی کتاب فاطمه! ( سلام الله علیها ).
اشک روی گونه هایم می غلتد، کتاب تنها برای فاطمه (سلام الله علیها) است، نه ناشر! نه نویسنده ! احساس ناتوانی می کنم ، انگشتهایم کرخت شده اند، با خود فکر می کنم :« یعنی لیاقت ثبت الهام هایم را به نام خودم دارم؟» . نه ! نه! صدایم توی تاریکی می پیچد، پیشانی ام می زند ، گرم می زند. قلم در دستم به خواب رفته است ، این بار هم نه! بیش از حد احساس ضعف می کنم ؛ باشد برای وقتی دیگر، شاید وقتی دیگر ...


¤ نویسنده: اـــــعــل


+ داستانک: چطور شد که بهار رفت؟ (جمعه 10/3/1387 :: ساعت 10:39 عصر )


خودش بود! این بهار بود که پشت در مانده بود ؛ سر وقت رسیده بود و فکر می کرد الان دیگر همه منتظرش هستند اما هرچه ایستاد کسی نیامد در را به رویش باز کند .
بهار ترسید، گریه اش گرفت ؛ اما گریه نکرد گریه هایش را گذاشت برای بعد. حالا وقت چاره جویی بود نه گریه و زاری! زشت بود که پشت در بماند، هیچ وقت پشت در نمانده بود، هیچ وقت پشت در نگذاشته بودندش . در زد، محکم... کمی ترسید، نکند بلایی سرشان آمده باشد؟ اما سرو صدایشان از داخل می آمد. باز هم در زد، آنقدر در زد که بالاخره آدمها تصمیم گرفتند نماینده ای سراغش بفرستند:
« آی بهار! برو به کارت برس! ما دیر به تو احتیاجی نداریم ، ما همه چیز داریم ، از همه چیز مصنوعی اش را ساخته ایم ، از اینجا برو که توقف بیجا مانع کسب است...» .
بهار اما دلش می خواست بداند بهار مصنوعی چه بویی می دهد؟


¤ نویسنده: اـــــعــل


+ مگر می تواند عنوان (شروع) هم داشته باشد؟ (پنجشنبه 9/3/1387 :: ساعت 1:24 صبح )


تمام آهنگها ساز مخالف می زنند و من مانده ام که بگویم زمین کج است یا ... اما این بار زمین کج نیست! این بار تقصیر من نیست که ذهنی متمرکز ندارم برای خلق کردن .


دعا می کنم: خدایا این ذهن خلاقه را از من نگیر! این تنها دارایی ام را ... این تنها پناه ناراحتی هایم را ... رسالتی دارم ... نسبت به خودم ، برای هیچکس جز خودم نمی نویسم حتی خدا! شک دارم بگویم برای خدا و رضایش می نویسم ، نوشتن من خالی از طمع نیست ، گرچه انگیزه ی مادی نیست، پول نیست ، شهرت نیست ... نه اینها نیست ، هیچ کدام نیست ...
دردمندم ... سائلی که به جای پای لنگش ، چشم کورش ، دست لرزانش و شاید همه کاسه ی نیازش نوشته هایش را در بغل گرفته ،‌ تنها آنها را برای عرضه دارد و دیگر هیچ! نان و هیچ! خورش هیچ! امید به ... می ترسم بگویم اما آن هم به هیچ!
آی نوشته ها آرامم کنید! آی نوشته ها به قلبم نور بتابانید ، درد مندم ! درد دارم ، محتاجم ، نیاز دارم! من به تک تک شما نیاز دارم ... آی کلمه ها ! آی کلمه ها ار من نگریزید... شب تاریکی ست ، تنها شما را برای روشنایی دارم، من هیچ ندارم! غذایم را هم خودم نمی توانم تهیه کنم ، نمی توانم پوشاکم را درست کنم، من  از پس هیچ کاری بر نمی آیم! چون من انسانم ، ضعیفم ، آی کلمه ها! من با شماست که احساس قدرت می کنم ، دردمندم ... محتاجم ، به من سائل بیچاره کمک کنید!
آی دست لرزانم ( می ترسم بگویم دست ناتوانم ) ، من در امتداد تو تنیده شدم ، تو نباشی من نیز ... کلمه ها نیز ... هیچ کدام نیستیم ، آی دستم ! آی دست درد دارم ، می دانی؟ خوانده بودم که خدا سرنوشت قویترین ها را در چنگال ضعیف ترین ها قرار می دهد ، دستم! تو ضعیف بودی و من مغرور، دیدی چطور در چنگال نداشته ات اسیر شدم؟ با من راه بیا! راه بیا که درد مندم ، محتاجم ، ضعیفم ، بدبختم! حال و روزم را که می بینی؟ من با نوشتن زنده ام، مایه ی حیات من کلمه ها هستند و انگشتهای دردناکم ،
خدایا! هاجر دلش نمی خواهد شکوه کند اما ... درد به استخوان رسیده ... خیلی وقت است که زخم به استخوان رسیده ، می بینی خدایا؟ می بینی؟ می دانم که می بینی ، پس چرا ...؟ هیس!‌ هیچ! فقط یک هیس ، یک هیچ! ولی ... هیس! هیچ!


من هیچ ... تو ... تو ... بی نهایت ! بی نهایت!


 


¤ نویسنده: اـــــعــل


+ دروازه کتاب = دروازه سوال (چهارشنبه 1/3/1387 :: ساعت 10:22 عصر )


می خواستم از دروازه ی کتاب رد بشوم ، دقیق بگویم چند ثانیه صبر کردم تا آن خانم دروازه ی کتاب را پشت سر بگذارد، الان فکری مثل یک شهاب سنگ از ذهنم گذشت ... مگر این دروازه ها ... آه! من به این میله های آهنی که چرق چرق صدا می دهند می گویم دروازه! ... یک طرفه نیستند؟! پس آن خانم چطور داشت خلاف جهت می آمد؟؟
اینها مهم نیست! شاید بهتر باشد تیز بینی خانمانه اش را تحسین کنم! همان طور که از کنارم رد می شد در گوشم نجوا کرد: « خانم ، خوشگل ، حجاب کامل ... اما جوراب رنگ پا؟» ( کیف می کنید طرز امر به معروف و نهی از منکر را !). احتمالا در آن لحظه هفت رنگ شدم اما طبق معمول خروجی این برنامه... ( وای! این برنامه نویسی روح هاجر را کشت!) بله! خروجی این برنامه یک لبخند شرمگین روی لبهایم شد و یک نگاه دزدکی چپکی به روی جورابهایم و چند سوال در ذهنم ؛
آن خانم که خیلی بیشتر از من محجبه بود به خیابان پیوست و من تا ته سالن کتاب که رفتم گونه هایم هنوز داغ بود و بین خودمان بماند از این همه عِرق دینی خودم در تعجب مانده بودم!
راستش را بگویم تا به حال به جورابهایی که می پوشم فکر نکرده بودم، رنگ پا؟ دودی؟ سفید؟ مشکی؟ کلفت؟ نازک؟ اگر جوراب رنگ پا را از این فهرست کنار بگذارم با وجود کفشهای باز تابستانی ام... جوراب سفید رنگ را ترجیح می دهم ، ای کاش از آن خانم می خواستم که توضیح مفصلی راجع به جوراب به من بدهد! من که حسابی گیج شدم ...
رنگها... حجاب چه رنگی ست؟ حجاب رنگ دارد؟ ( بغیر از رنگ پا و رنگهای بدن نما!) چرا رنگ حجاب ما اینقدر مرده است؟ دلگیر است؟ توی تابستان ، با این گرمای هوای قم ، رنگ مشکی پوشیدن و حجاب مشکی پوشیدن آیا ثواب بیشتری دارد؟ ما را به خدا بیشتر نزدیک می کند؟ نکند همه ی این مشکی پوشیدنها شکنجه ی الکی باشد و هیچ اجر و برتری نداشته باشد؟ آدمی نیستم که به خاطر سلیقه ی جمعی ، و بدون هیچ فتوی ای ، سلیقه ی شخصی خودم را نادیده بگیرم، من عاشق رنگها هستم ، من معجزه ی تنوع رنگ ها را بر روی روح و روانم دیده ام ...


توی پرانتر: ( همسرم می گوید ذهنیاتت را به دیگران تحمیل می کنی... نمی دانم تا چه حد درست می گوید، ولی اینجا من ذهنیاتم را می گویم تا اگر اشتباه است تصحیحش کنم ، شاید نباید زیاد به این افکار بها داد؟ نمی دانم ! )


¤ نویسنده: اـــــعــل


+ ترکهای دل من (جمعه 27/2/1387 :: ساعت 10:21 عصر )


یک قلم مو برداشتم ؛ قلم موی سر ریز شماره ی 1 ؛ همین طور پالت قدیمی و کهنه ی پلاستیکی ام را و رنگ قهوه ای ؛ قهوه ای شماره ی 3 مانی . افتادم به جان ترکهای روی دیوار . همان ترکهایی که درست بالای کمد دیواری بدون در اتاقم واقع شده اند . همه ی شکافها را قهوه ای کردم ؛ امتداد همه ی خط ها را با قلم مو و رنگ گرفتم و رفتم ...
شاهکاری شد ! ترکهای روی دیوار الان از دور داد می زنند . دلم از من خواست این کار را بکنم ؛ دوست داشتم تا همه ترکهای روی دیوار را به خوبی ببینند و شاید بیشتر از همه خودم ... من که به ترک روی دیوار هم می خندم ! ترک ها را پر رنگ کردم تا خنده دار تر به نظر برسند آنقدر که حتی گریه دار هم باشند ! ترکها را پر رنگ کردم تا یادم بماند اگر دل کسی خش برداشت ، مثل همین ترکهای روی دیوار باقی می ماند . حتی اگر قلم مویی هم برای اصلاح برداریم شاید بشود مثل همین کاری که من کردم، و تازه ترکها نمایان تر هم بشوند .
در حین کار یادم افتاد به ماجرای آن پسربچه و پدرش ؛ پدر که یک میخ دست پسر داد و گفت در دیوار فرو کن ! پسرک آن قصه زود به زود عصبانی می شد و کارهای نادرستی در حین عصبانیت می کرد اما حتی وقتی پسرک میخ را از دیوار درآورد جای آن روی دیوار مشخص بود ...  من هم ممکن است با کارهای نسنجیده ام ترکهای عمیقتری بر یک دل جای بگذارم ؛ یک لحظه ترسیدم ، دوست داشتم کاری کنم که همه ی ترکها از بین برود اما نمی شد ... پس ترجیح دادم زجر دیدن همه ی ترکها را به جان بخرم . درد بدی است . دیدن آن همه ترک آزار دهنده است .
ترکهای روی دیوار شاخه شاخه می شوند . یک ترک عمیق شاخه های متعددی از ترکهای ریزتر را باعث می شود . من هیچ وقت نباید تبعات کاری را که می کنم از یاد ببرم . شاید ترکی که من بر دلی باقی می گذارم باعث ترکهای ریز و درشت دیگری هم بشود ولی دوست ندارم سرانجام این ترکها باعث فرو ریختن دیواره ی دل انسانی بشوند...
غم عمیقی بر دلم نشست ؛ هرکه از در وارد شد ترکهای روی دیوار دلم را مسخره کرد و رفت ... آن ترک ها درد تلخی را به جانم نشاندند .


¤ نویسنده: اـــــعــل



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسی بلاگ]
بازدید امروز: 26
بازدید دیروز: 31
مجموع بازدیدها: 12619
 

»» درباره خودم
لــعل سـلـسـبیــل ( دل نوشته های یک هاجر )
اـــــعــل[90]
کتابهای جهان را ورق ورق گشتم ! به برگ برگ درختان ، به سطر سطر چمن ، نشانه ها گفتم ، ز مهر پرسیدم ، به ماه نالیدم . ستاره ها را شب ها به همدلی خواندم ، به پای باد به سرچشمه ی افق رفتم ، به بال نور ، در آیینه ی شفق گشتم . شبی ، شباهنگی ، درون تاریکی نشست و حق ... حق ... زد ! رها تر از آتش ، رساتر از فریاد ، فراتر از تاثیر ، به من رسید و هم آواز مرغ حق گشتم !‌
 

»» آرشیو نوشته های قبلی
 

»» لوگوی خودم

 

»» اشتراک در وبلاک

نام:

ایمیل:

 
 

»» دوستان من
امیدزهرا
کوثر 110
هرچه می خواهد دل تنگت بگو(مشاوره)
.::..:: مرکز بهترین ها ::..::.
گنجینه قصار
رند
یعسوب
آغاز راه
احساس با تو بودن
آتش عشق
. : آدم و حوا : .
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
همسفر عشق
دل نوشته های یک دختر طلبه
آقاشیر
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
پوست کلف
عاشق دلباخته
کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
دار مـــکافــات
صادقانه با خواهرم
دم مسیحائی
یادداشتهای من
دوستانه و صمیمانه. Pen pal یعنی دوستی که برایت می نویسد...
نسیمی از بهشت ...
توهمات قرن 21
توهمات قرن 21
گفتگوی دوستانه
در هوای دوست
انعکاس

یادداشت های عاشقان جوان
دل نوشته
زیر آسمان خدا
تکنولوژی کامپیوتر
و خدایی که در این نزدیکیست
تازه ترین ها
راز و نیاز با خدا
ستاره مهجور
شهدای استان خراسان

فقط خدا رو عشقه
بیا با هم تا به دریا برسیم
کسی که مثل هیچکس نیست
شیعه مذهب برتر Shia is super relegion
زنان در جهان
نورهدایت
راهنما
مسیح اندیمشک
حقیقت بهائیت
دختری با کوله باری از امید
سرو آزاده
خلوت تنهایی
.:: رمز موفقیت ::.
پاک دیده
غریب آشنا
**پنجره**
صمیمانه ...
بانو بلاگ
گفتمان مذهبی
آرمان شهر
احسان ولی زاده
نکته های زندگی
این تریبون من است
روانشناسی آیناز
بارقه های امید
من خودم نیســـــــــــــــــــــــتم
نقد ملس

مهندسی نرم افزار ( دانشگاه پیام نور میبد )
تنها ترین تنها
یکدلی در سفر زندگی
عصمت infallibility
عاشق شو عاشق خدا !!
شفاعت
یادداشت های مجید محبوبی
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس
***به اسبفروشان خوش آدید***
(¯`·.¤* بــــوبــــو BooBoo *¤.·´¯)
آسمون آبی من
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته
رایانت
اندیشه هایم
راحــــــلان
گلهای د نیا
حرفای خودمونی من
هانیبال
مشکی رنگه عشقه
دل نوشته های نسل سومی
نیلوفرآبی
باغچه
جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms
سلام
شب روشن
یه بچه مثبت فراری
.:: گاواره ::.
رقص در غبار
یک فنجان چای تلخ
..:: کافه دانشجو ::..
عشق الهی: نگاه به دین با عینک محبت، اخلاق، عرفان، وحدت مسلمین
آســـمـــانـــه
کلبه احزان
دیداری با اهل قلم
01MATRIX10
خردیس ...
باران عشق
مرقـــعـــات خـــــط
بهترین وبلاگ دنیا
آموزش عربی
ترنم باران
تجارت الکترونیک
عقاید شیعه
گاه نوشتهایی درباره ی هیچ چیز و همه چیز
در سایه ی محبت
حسنی وبلاگ

به خدا می گم
خبر هفته
بهشت گمشده یا جوجه اردک زشت
کوچه ام مهتابی است
عشق یا هوس؟؟؟
بیسیم چی دل
 

»» لوگوی دوستان من
 

»» آهنگ وبلاگ